|
خواب ديده بود در ساحل دريا با خدا قدم مي زند، روبه رويش در پهنه ي آسمان ، صحنه صحنه ي روزهاي زندگيش به نمايش در مي آمد. متوجه شد كه در هر صحنه دو جاي پا بر ماسه فرو رفته است، يكي جاي پاي او و ديگري جاي پاي خدا. وقتي آخرين صحنه از زندگيش به نمايش در آمد به پشت سر نگاهي كرد و متوجه شد كه در بسياري از اوقات در مسير زندگي او ، تنها يك جاي پا ديده مي شود! وقتي بهتر نگاه كرد، متوجه شد كه آن اوقات، سخت ترين و ناراحت كننده ترين لحظات زندگي او بوده است .اين موضوع آنقدر او را رنجاند كه از خداوند در مورد آن پرسيد؟ خدايا ! تو گفتي اگر تصميم بگيرم كه تو را پيروي كنم در تمام طول راه هميشه همراه من خواهي بود ولي در بدترين شرايط زندگي من ، فقط يك جاي پا وجود دارد؟ نمي توانم بفهم كه چرا هنگامي كه بيشترين نياز را به تو داشتم من را تنها گذاشته اي؟ خدا پاسخ داد: فرزند عزيز دلبندم تو را دوست دارم و هرگز تنهايت نمي گذارم! آن زمان هايي كه تو در رنج و سختي بودي همان جاهايي كه تو فقط يك جاي پا مي بيني من تو را بر دوش خود گرفته بودم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:4  توسط خودم
|
|