|
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مىكرد كه سنگ گران قيمتى را در جوى آبى پيدا كرد. روز بعد به مسافرى رسيد كه گرسنه بود. بانوى خردمند كيفش را باز كرد تا در غذايش با مسافر شريك شود. مسافر گرسنه، سنگ قيمتى را در كيف بانوى خردمند ديد، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بىدرنگ، سنگ را به او داد. مسافر بسيار شادمان شد و از اين كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمىشناخت. او مىدانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مىتواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پيدا كند. بالاخره هنگامى كه او را يافت، سنگ را پس داد و گفت:«خيلى فكر كردم. مىدانم اين سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مىدهم با اين اميد كه چيزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مىتوانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد اين سنگ را به من ببخشى!»
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ساعت 15:28  توسط خودم
|
|