از همان اول عادتمان نداد كه نامه بنويسد يا تلفن كند، مي 
گفت: از من نخواين. اگر سالم باشم، مي آم سر مي زنم. اگر نه، بدونين سرم 
شلوغه، نمي تونم بيام. 

 --------------------------------
رفته بودم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها اسمش را آورد و از مردم خواست او را 
دعا كنند. آمدم خانه به مادرش گفتم. گفت: حسين ما رو مي گفت؟گفتم: چي شده 
كه امام جمعه هم مي شناسدش؟نمي دانستيم فرمانده لشكر اصفهان است.
------------------------ 
دائيش زنگ زد، گفت: تو بيمارستانه دستش قطع شده! ولي خودش كه زنگ زده بود، گفت: 
يه خراش كوچيكه. تو بيمارستان فرمانده هاي ارتش و سپاه آمدند، امام جمعه 
آمد؛ مي فهميدند من پدرش هستم مرا مي بوسيدند،
 من هم مي گفتم: چه مي دونم تا دو سال پيش كه بسيجي بود، انگار حالاها فرمانده لشكر شده. چهل وپنج روز بهش استراحت داده بودند، آورديمش خانه. عصر نشده گفت: بابا! من حوصله ام سر رفته، منو ببر سپاه بچه ها رو ببينم. 
بردمش! تا ساعت ده شب خبري نشد،
آخرش تلفن كرد گفت: من اهوازم، بي زحمت داروهاي منو بديد يكي برام بياره.
 
 
 
او كسي نبود جز شهيد حسين خرازي
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 9:0  توسط خودم  |