|
توبودونبودم فدای رخ تو همه عالم بیا بنگر بر دل غم دیده که لیلی ندیده زغم چه کشیده به این عالم یک دم بنگر حال زار مرا بی قرار مرا ای تمام امیدم ، تو صبح سپیدم ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم مرا راهی کن سوی میخانه بده پیمانه به این دیوانه تو ای ساقی تو می دانی زعشق تو که خمارم پیاله ندارم که دارو ندارم تویی ساقی بنگر مرغ لب بسته منم دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم از تو دارم ای گل هرچه که دارم ای جان من ،غرق سودای تو بی تماشای تو دل ندارد ذوق گفتگویت بی جلوه ات آرزو بی حاصل بی تو در باغ دل خود بروید سرو آرزویت گر در کویش برسی برسان این پیام مرا ای چراغ رویت من ندارم دیگر تاب این شبهای سرد و خاموش هرگز هرگز باور نکنم عهد وپیمان ما شد فراموش یا ابا صالح مددی.......
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ساعت 13:40  توسط خودم
|
|