|
از كتاب يك استاد دانشگاه اين قصه را براى شما مىگويم. در دانشگاه بغداد استادى باسواد و شيعه به نام «أحمد أمين» مشغول تدريس بود، خيلى هم مورد علاقه دانشجوها و اساتيد بود، آدم وزين و باوقارى بود، ايشان يك كتاب سه جلدى به زبان عربى به نام «التكامل فى الاسلام» نوشتند.
به قدرى زيبا در اين كتاب فرهنگ خدا را مورد تحليل قرار داده است كه هر بىدينى اين كتاب را بخواند، يا متدين مىشود يا عاشق اسلام مىشود و متوجه مىشود كه اين فرهنگ، در همه برنامهها، ساختمان عجيبى دارد.
ايشان مىفرمايد: دو نفر قرار مىگذارند با هم از دورترين نقطه با پاى پياده به كربلا براى زيارت حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام بيايند، و در روز اربعين كربلا باشند.
انسان در مسير كربلا، توسل و تمسك خاصى دارد، در يك كوير بىنشان كه درخت و دهى پيدا نبود، راه را گم مىكنند.
هوا هم در نهايت گرمى بود، يكى از آنها، از شدت تشنگى به حالت ضعف مىافتد ديگرى كه قوىتر بوده، اين تشنه را به دوش مىگيرد، راه را ادامه مىدهد، بلكه شايد به آبادى برسند، خسته مىشود، خودش هم از تشنگى ضعف مىكند، رفيقش را مىخواباند و مىميرد، آبى براى غسل و كفن رفيق خود نداشت، بر او نماز مىخواند و همانجا با آن چوبدستى يا با وسيلهاى كه داشته، قبرى مىكند و رفيقش را در كوير دفن مىكند.
بالاخره به يك آبادى كوچكى مىرسد و آنجا آب و نان به او مىدهند، جاده را هم نشان مىدهند كه با اين كاروان به مسير اصلى كربلا برسد، تا اينكه به زيارت أبى عبدالله مىرود و براى دوستش هم زيارت مىكند و بعد هم بر مىگردد.
شب جمعهاى را كه در شهر خود، حضرت امام حسين عليه السلام را زيارت مىكند و گريه مىكند، بسيار به ياد دوست خود بود، استاد احمد امين مىگويد:
در عالم رؤيا دوستش را در باغى مىبيند ولى با رنگ زرد و حال زار، به او مىگويد: اين باغ چيست؟ مىگويد: همان طورى كه پيغمبر گفته «روضة من رياض الجنة» جايى از جاهاى بهشت است كه مرا آوردند. به او مىگويد: در بهشت كه انسان رنگ زرد و بدن لاغر و پژمرده ندارد.
مىگويد: درست مىگويى، ولى هر بيست و چهار ساعت يك حيوان كوچكى مىآيد و نوك انگشت پاى مرا مىگزد، دردش را بايد تا يك شبانه روز تحمل كنم، بايد بسوزم تا دوباره مرا نيش بزند.
از او سؤال مىكند چرا؟ مىگويد براى اينكه من روزى خانه يك نفر ميهمان بودم، ميوه برايم آورد، يك چاقو كنار آن ميوه گذاشت كه من آن ميوه را با آن چاقو پوست بكنم، ساخت اين چاقو خيلى زيبا بود، به نظرم جالب آمد، چاقو را در جيبم گذاشتم و بردم، الان هم اين چاقو در شكاف خانه، طبقه دوم، زير فلان جنس است و صاحبش هم زنده است، تو را به جان سيدالشهداء برو اين چاقو را بگير و به صاحبش برگردان، اينجا به من گفتند: تا مال به صاحبش بر نگردد، اين نيش زدن تا قيامت ادامه دارد.
تخلف در حقوق مردم، گناه سنگينى است. تبعاتش تا قيامت مىماند، حالا وارث گاهى نمىداند كه انسان در عمرش چه كرده كه بيايد آدم را نجات بدهد.
گفت: بيدار شدم و به خانهاش رفتم و در را زدم و آدرس چاقو را دادم، رفتند چاقو را آوردند و من به صاحبش برگرداندم، در فكرش بودم، شب جمعه بعد هم بعد از زيارت أبى عبدالله الحسين او را در خواب ديدم و مرا دعا كرد و گفت: تمام شد، از آن لحظهاى كه چاقو به صاحبش برگشت ديگر كارى به كار من ندارند. اين «الاستعداد بالموت» است.
امام على عليه السلام مىفرمود: «كفى بالموت واعظاً»: براي موعظه مرگ كافي است . پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله همواره مردم را به تشييع جنازه و رفتن به قبرستان تشويق مىكردند. |