نگاه توحيدي بهلول
بهلول آدم عاقلي بود، ولي برحسب شرايط زمان تقيه ميكرد و گاهي حرفهايي ميزد كه بگويند او ديوانه است و متعرضش نباشند، ولي در خلال همين حرفها تذكراتي به بزرگان قوم داده است. روزي هارون عباسي به او گفت: ما در نظر گرفتهايم متكفل امر معاش تو باشيم تا تو آسوده خاطر نزد ما بيايي. او گفت: اگر اين كار، اين سه عيب را نداشت من قبول ميكردم:اول، اين كه تو نميداني من به چه چيز نيازمندم تا آنچه را كه ميخواهم بدهي، نه به آنچه كه نميخواهم مبتلايم سازي.دوم، نميداني به چه مقدار نيازمندم تا به كم و زياد آن گرفتارم نكني.سوم، اين كه نميداني چه وقت نيازمندم تا از دير و زود دادنش، ناراحتم نسازي.تنها آن كسي كه مرا آفريده است ميداند كه من چه ميخواهم، چه قدر ميخواهم و چه وقت ميخواهم. ديگري را نرسيده است كه حق چنين ادعايي را به خود بدهد. علاوه بر اين، وقتي كار بدي از من صادر شود تو قطع احسان ميكني، اما خالق من، آنچنان آقاست كه هرچه از من طغيان و عصيان ميبيند، دست از احسان خود برنميدارد!! حال آيا سزاست او را رها كنم و به در خانه تو بيايم؟!
Powered By BLOGFA.COM