|
گويند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛
پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گويد . پذيرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هركس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد، برخيزد! كسى برنخاست . گفت : حالا هركس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد! باز كسى برنخاست . گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:0  توسط خودم
|
|