خلبان نابينا كه هردو عينك‌هاي تيره به چشم داشتند، در كنار ساير خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند، در حالي كه يكي از آنها عصايي سفيد در دست داشت و ديگري به كمك يك سگ راهنما حركت مي‌كرد. زماني كه دو خلبان وارد هواپيما شدند، صداي خنده ناگهاني مسافران فضا را پر كرد. اما در كمال تعجب دو خلبان به سمت كابين پرواز رفته و پس از معرفي خود و خدمه پرواز، اعلام مسير و ساعت فرود هواپيما، از مسافران خواستند كمربندهاي خود را ببندند.

در همين حال، زمزمه‌هاي توام با ترس و خنده در ميان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، يك نفر از راه برسد و اعلام كند اين ماجرا فقط يك شوخي يا چيزي شبيه دوربين مخفي بوده است.اما در كمال تعجب و ترس آنها، هواپيما شروع به حركت روي باند كرده و كم كم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده مي‌شد چرا كه مي‌ديدند هواپيما با سرعت به سوي درياچه كوچكي كه در انتهاي باند قرار دارد، مي‌رود.

هواپيما همچنان به مسير خود ادامه مي‌داد و چرخ‌هاي آن به لبه درياچه رسيده بود كه مسافران از ترس شروع به جيغ و فرياد كردند. اما در اين لحظه هواپيما ناگهان از زمين برخاست و سپس همه چيز آرام آرام به حالت عادي بازگشته و آرامش در ميان مسافران برقرار شد.

در همين هنگام در كابين خلبان، يكي از خلبانان به ديگري گفت:

باب، يكي از همين روزا بالاخره مسافرها چند ثانيه ديرتر شروع به جيغ زدن مي‌كنن و اون وقت كار همه مون تمومه!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:23  توسط خودم  |