![]() زندگي پر از نشانه است؛ نشانههاي مختلفي كه ميتواند مسير زندگي ما را عوض كند. فقط بايد خوب نگاه كنيم تا آنها را ببينيم.
در مورد من هم اين نشانه وجود داشت؛ يك تابلوي بزرگ كه در خيابان سوم به ديوار مركز تجاري نصب شده بود. من حتما بايد از مقابل اين تابلو رد ميشدم تا به سوپرماركت برسم و يك روز وقتي داشتم از آن مسير عبور ميكردم، تابلو را ديدم. كودكي روي تابلو لبخند ميزد و زير آن با خط قرمز نوشته شده بود: «نميخواهيد سرپرستي كودكي را بپذيريد؟» چند لحظه ذهنم درگير شد. اما نه، نبايد باز هم خودم را نااميد ميكردم، اين فقط شيوهاي ديگر بود كه ميتوانست اميد را از من بگيرد. من هميشه تصورات اشتباهي درباره سرپرستي كودكان داشتم؛ فكر ميكردم بايد كودكي را به خانه بياورم، او را بزرگ كنم و بعد، او هر جايي كه خواست ميرود و من بايد اين موضوع را بپذيرم. براي همين اصلا دلم نميخواست اين جريان را تجربه كنم. ده سال بود كه من و همسرم «ايان» آرزو داشتيم بچهدار شويم و بتوانيم حس پدر و مادري را تجربه كنيم. ما هر راهي را رفته و هر شيوهاي را امتحان كرده بوديم. وقتي متوجه شديم كه اين راهحلها هيچ كدام به درد ما نميخورد و كمكي به ما نميكند، به پرورشگاههاي خصوصي هم سر زديم و در مورد سرپرستي كودكان پرسوجو كرديم. در همه فهرستهاي انتظار اسم نوشتيم و منتظر مانديم تا يكي از مركزها پاسخي بدهد. اما تلفن هيچ وقت زنگ نزد و اتاق كودك ما هميشه خالي ماند. اما من به اين راحتي تسليم نشدم. فيلمنامههاي مختلفي در اينباره نوشتم و حتي اگر روزي نتيجه كار خوب نميشد، باز هم مينوشتم و مينوشتم تا بالاخره فيلمي در اينباره ساخته شود. هر دفعه هم داستانها پايان غمانگيزي داشت و هيچ وقت با شادي و خوشي به پايان نميرسيد. حالا من ميتوانم اين داستان را به طور كامل براي دخترم تعريف كنم. ميتوانم براي او از تلفني بگويم كه زندگي ما را زير و رو كرد. ساعت 9 شب بود. من در خانه بودم و داشتم فيلمنامه جديدي مينوشتم كه تلفن زنگ زد. مددكار اجتماعي يكي از پرورشگاهها بود كه بعد از ديدن آن تابلوي تبليغاتي با او تماس گرفته بودم. او خيلي ساده و كوتاه به من گفت: يكي از دختر بچههاي سه ساله ما كاملا با شرايط شما هماهنگ است. حيرتزده شده بودم. نميدانستم بايد چه كار كنم. روي زمين نشستم و يك دقيقه بعد، سرماي زمين را روي پيشانيام حس كردم. چرخيدم و به سقف خيره شدم. مددكاري كه بيش از يك ماه بود با او كار ميكرديم و در تماس بوديم، زني مهربان، سختكوش و فوقالعاده بود كه هميشه از او به عنوان «فرشته مهربان» زندگيام ياد ميكنم. وقتي آنها را ديدم، به من قول دادند هر كاري ميتوانند براي من انجام دهند و با اطمينان گفتند روزي مادر خواهم شد؛ و اين تلفني بود كه مدتها منتظرش بودم. ـ «كي دختر كوچولو به خانه ميآيد؟» ـ «فردا. تا فردا بايد صبر كنيد.» وقتي به ايان زنگ زدم به او گفتم چه اتفاقي افتاده و هر دو كلي خنديديم و ابراز خوشحالي كرديم؛ بعد هم هر دو براي مدتي ساكت بوديم و در اينباره فكر كرديم. وقتي ايان به خانه رسيد، در مورد موضوعات مختلف با هم حرف زديم و بحث كرديم؛ اينكه دخترك بايد كجا بخوابد، چه غذايي بخورد و... صبح فردا ايان براي خريد به مركز تجاري رفت. هيچ وقت چهره خندان او را وقتي از خريد برگشت فراموش نميكنم. دستانش را روي فرمان ماشين گذاشته بود و لبخند ميزد و ماشين هم پر بود از بالش و ملحفه كودكانه، عروسك، لباس و... اتاق كاملا آماده ورود دختربچهاي سه ساله شده بود. دخترك وارد زندگي من و ايان شد و جو خانه ما را تغيير داد. ما هر روز با او بازي ميكرديم، برايش داستان ميخوانديم و مراقب بوديم در خانه اذيت نشود. او زندگي را به من و ايان هديه كرده بود. حالا من هميشه فكر ميكنم اگر آن تابلو را نديده بودم، هيچ وقت حس مادري را تجربه نميكردم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:48  توسط خودم
|
|