ساعت شش و نيم صبح مامان هليا او را براي رفتن به مدرسه بيدار كرد، اما او كه هنوز خوابش مي‌آمد اجازه خواست تا چند دقيقه ديگر بخوابد ولي با اصرار مادر از جايش بلند شد، چون سرويس مدرسه‌اش سر ساعت7 براي بردن او مي‌آمد و بايد هرچه زودتر حاضر مي‌شد.

مادرش مثل هر روز صبحانه را آماده كرده بود. نان و پنير و كره و چاي داغ و... همگي روي ميز منتظر هليا بود. هليا بعد از خوردن صبحانه خودش را براي رفتن آماده كرد و حدود پنج دقيقه به 7 كفش​هايش را پوشيد و با مامان خداحافظي كرد و از خانه بيرون آمد و به اتفاق دختر همسايه پاييني كه هم مدرسه‌اي او بود از پله‌ها پايين رفتند و جلوي در ورودي ساختمان منتظر ماندند. چند دقيقه‌اي كه گذشت سرويس آمد و بچه‌ها را سوار كرد و به طرف مدرسه راه افتادند.

به مدرسه كه رسيدند هنوز تا خوردن زنگ وقت زيادي داشتند، بنابراين هليا سراغ دوستش فاطمه رفت تا با او در مورد حل كردن تمرينات كتاب فارسي صحبت كند چون قرار بود امروزخانم معلم تكاليف را ببيند و به سه نفر كه از همه بهتر مشق‌هايشان را نوشته باشند كارت آفرين بدهد. كمي كه حرف زدند فاطمه از او خواست تمرين‌هايش را ببيند و هليا هم براي اين كه كتابش را نشان بدهد كيفش را روي يكي از نيمكت‌ها كنار حياط گذاشت تا كتاب «بخوانيم» فارسي را بيرون بياورد اما كتابش نبود. دوباره كيفش را گشت و متوجه شد​ واقعا كتاب را با خود نياورده است و به فاطمه گفت: ديدي چي شد، كتابمو نياوردم؛ حالا چيكار كنم؟

او بايد راه چاره‌اي پيدا مي‌كرد اما چه راهي؟ نمي‌دانست. اولش فكر كرد به خانه برگردد و كتاب را بياورد اما غيرممكن بود و بايد فكر بهتري مي‌كرد. چند دقيقه‌اي بيشتر به خوردن زنگ باقي نمانده بود و هليا هنوز نتوانسته بود راه‌حلي پيدا كند. توي همين فكر‌ها بود كه يكدفعه فاطمه گفت بهتر نيست به مادرت تلفن بزني تا كتاب را برايت بياورد. فكر خوبي بود اما به نظرش آمد كه اگر اين كار را بكند حتما مادرش از دست او عصباني مي‌شود اما راه ديگري نداشت براي همين به دفتر مدرسه رفت و از خانم ناظم اجازه گرفت تا بتواند به خانه زنگ بزند. ناظم هم به او اجازه داد و هليا به خانه‌شان تلفن كرد و تمام ماجرا را به مادرش گفت و از او خواهش كرد​ كتاب را برايش بياورد. مادرش با اين‌كه از اين كار هليا ناراحت شده بود اما به اوگفت​ كتاب را مي‌آورد. بعد از تلفن زدن دوباره به حياط برگشت و منتظر ماند تا مامانش بيايد.

زنگ مدرسه به صدا در آمد و همه بچه‌ها به صف ايستادند تا مراسم صبحگاهي انجام شود اما هليا دل توي دلش نبود و هيچ توجهي به مراسم نداشت و تمام حواسش به اين بود كه مادرش كي مي‌آيد و مدام برمي‌گشت و به در مدرسه نگاه مي‌كرد. با خودش فكر مي‌كرد كه اگر يك موقع مامان دير بيايد و كتاب را بموقع به دستش نرساند خيلي‌ بد مي‌شود و همه‌اش خدا خدا مي‌كرد كه مامان زودتر برسد. مراسم صبحگاهي كه تمام شد خانم ناظم يكي يكي صف‌ها را به طرف كلاس حركت داد.

هليا هنوز منتظر بود و حالا نگراني‌اش چند برابر شده بود. صف آنها‌ كه حركت كرد ديگر نااميد شد و چشم از در مدرسه برداشت و خيلي ناراحت همراه بقيه بچه‌ها به سمت كلاس راه افتاد و همين‌طور كه سرش پايين بود در فكر اين بود كه جواب خانم معلم را چطور بدهد كه يكدفعه فاطمه كه نفر پشت‌سري‌اش بود يك ضربه كوچولو به او زد و گفت: هليا اومد، اومد.

هليا با بي‌حوصلگي گفت: ولم كن.

اما فاطمه دوباره لباس او را كشيد و گفت: به خدا راست مي‌گم، مامانت اومد.

هليا با شنيدن اين جمله در جا ايستاد و به پشت سرش نگاه كرد و چيزي را كه مي‌ديد برايش باور نكردني بود. مادرش با لبخند از دور مي‌آمد و در حالي كه كتاب را در دست گرفته بود آن را به هليا نشان مي‌داد و دخترك از خوشحالي نمي‌دانست چه كار كند و بدون توجه به اين‌كه توي صف است و بايد ساكت باشد به طرف مادرش دويد و فرياد زد: مــامــان... ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:57  توسط خودم  |