![]() يكي بود يكي نبود. يك دهكده زيبا و خوش آب و هوايي بود كه در آن همه حيوانات و موجودات صبح خيلي زود با صداي آقا خروسه بيدار ميشدند. يك روز از اين روزها خرگوش زرنگ از خواب بيدار شد و فهميدهمه خوابند و آن روز صداي آقا خروسه را نشنيدهاند. خرگوش پيش خروس رفت و متوجه شدآقا خروسه سرماي شديدي خورده و گوشهاي خوابيده و ناله ميكند.
خرگوش گفت: چي شده آقا خروسه، چرا اينجا خوابيدي، چرا صدات گرفته؟ خروس گفت: نميدونم چرا صدام بيرون نميآيد. خرگوش مهربان گفت: صبر كن آقا خروسه خيلي زود برميگردم و رفت از خانه جنگلبان پير يك گياه مفيد آورد و به خروس داد. ساعتي نگذشته بود كه صداي آقا خروسه خوب شد و دوباره توانست قوقولي قوقول كند. آقا خروسه به خاطر كاري كه خرگوش انجام داد، گفت: خرگوش عزيز ده قدم كه رفتي به يك مزرعه ميرسي و يك مترسك با كلاه قرمز آنجاست. زيرپاي مترسك يك سبد پر از سبزيجات ميبيني. برو و آن را بردار. اين هديهاي از طرف من براي توست. خرگوش از خروس تشكر كرد و با خوشحالي به سمت مزرعه راه افتاد. به آنجا كه رسيد مترسك را ديد و خيلي ترسيد. دويد و پشت يك درخت صنوبر پنهان شد. خرگوش اين طرف و آن طرف را نگاه كرد. ناگهان چشمش به سبد افتاد و مطمئن شد درست است. با احتياط و آرام به سمت سبد رفت و سبزيجات تازه و خوشمزه را برداشت و به سمت خانهاش رفت. در راه جوجه تيغي را ديد. جوجه تيغي گفت: بهبه خرگوش مهربان چه سبزيجات تازهاي داري! ميشه به من هم كمي از اين خوراكيها بدهي؟ خرگوش مهربان او را به خانهاش دعوت كرد. در همين موقع جغد پير به سمت آنها آمد و گفت: دوستان من صحبتهاي شما را از بالاي درخت شنيدم. من هم ميتوانم در مهماني شما شركت كنم؟ خرگوش گفت: بله حتما ما منتظر شما هم هستيم. ناگهان موشكور از زير زمين بيرون آمد و گفت: ميشه من و بچههايم هم به اين مهماني بياييم؟ خرگوش مهربان گفت: شما هم بياييد ما خوراك به اندازه شما هم داريم. چيزي نگذشت كه همه حيوانات متوجه اين مهماني شدند و آن شب تمام حيوانات جنگل منزل خرگوش مهربان جمع شدند و مهرباني و دوستيشان را با هم جشن گرفتند و آن روز خرگوش مهربان متوجه شد چقدر همياري و مهرباني لذتبخش است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:58  توسط خودم
|
|